تبليغاتX
کنج دایره
 

۱.تو که چشمات خیلی قشنگه

  رنگ چشمات خیلی عجیبه

  ...می دونستی یا نه؟ (سه ضرب)

۲.این همه عاشق داری،چطور حسودی نکنم؟

...

۳.بچرخونش علمو

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 12:1  توسط مخلوق نامرئی  | 

 

دلم واسه تصمیم گیری تنگ شده،زندگیم واقعا" یکنواخت داره می گذره ،کلا" بدون دخالت من داره راه خودش رو ادامه می ده...

هر چقدر گذشته های جدیدم رو مرور می کنم،اثری از تصمیمات خودم نمی بینم! فقط بعضی جاهاش حضور خودم رو احساس می کنم اون هم خیلی کمرنگ و محو

فکر می کنم دیگه خودم تو زندگیم نیستم ،کم کم داره احساس پیچی و هوچی بهم دست می ده.

راستی نظرات هم خودش ثبت می شه و نیاز نداره که من تصمیم بگیرم تائیدش کنم یا نه.

دلیلش هم اینه که با این نوع سلب اختیار از خودم دارم تمرین دموکراسی می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 18:26  توسط مخلوق نامرئی  | 

 

ببوسی ام خاک پاک جمکران را

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 17:2  توسط مخلوق نامرئی  | 




نبسته ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها دل من


به خدا دلم گرفته ای دوست ، باور کن


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 17:45  توسط مخلوق نامرئی  | 

راديو جوان

دوشنبه 19/7/1389 ،ساعت20:10

بخشي از صحبتهاي ميهمان برنامه(كارشناس علوم ديني):

من هميشه با خواندن و يادآوري اين داستان ، ياد كارتن زيباي مورچه و مورچه خوار مي افتم.اون قسمتي كه مورچه خوار دنبال مورچه افتاده بود و مورچه از خيابان رد شد ومورچه خوار هم در تعقيبش بود كه يكدفعه يك اتوبوس مانع حركت مورچه خوار شد،مورچه خوار هم با همون لحن و صداي دلنشينش ميگفت"سالي يه بار يه اتوبوس از اينجا رد مي شه اون هم بايد درست از جلوي من رد شه!!"

حالا ماجراي حضرت يوسف هم كه درون اون چاه قرار گرفت دقيقا" همينطور ِ،همه اينها حكمت خداوند ِ كه حضرت آن هنگام كه قافله از آنجا عبور مي كرد درست سر راه آنها قرار بگيرند،اينها همه آيه ست...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 16:7  توسط مخلوق نامرئی  | 

 

 دوستی که ندیدمش،ولی می دانم که شبیه خودش است

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 20:31  توسط مخلوق نامرئی  | 

پرونده ی خاطره های ِعشق  ِقديمی بايد بسته شه ، چون فقط اينجوريه كه آدم ها  می تونن به زندگی شون ادامه بدن

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:45  توسط مخلوق نامرئی  | 

سيزده نوروز همون سيزده بدر ِ خودمون ِ كه مدتيه زوركی بهش می گن روز آشتی با طبيعت.

روزی كه می ريم بيرون كه بگيم : هی طبيعت ما اومديم اينجا كه دهن مَهَنِت رو بچسبونيم به آسفالت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 23:43  توسط مخلوق نامرئی  | 

می گن قطاری كه تو ايستگاه وايساده رو كسی به طرفش سنگ پرت نمی كنه ، اون قطاری كه با سرعت در حركت ِ مورد اصابت قرار می گيره.

منم دیگه نمی خوام وایسم ، می خوام دوباره بنویسم

پس 1،2،3 حركت...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 20:6  توسط مخلوق نامرئی  |