۱.تو که چشمات خیلی قشنگه
رنگ چشمات خیلی عجیبه
...می دونستی یا نه؟ (سه ضرب)
۲.این همه عاشق داری،چطور حسودی نکنم؟
...
۳.بچرخونش علمو
دلم واسه تصمیم گیری تنگ شده،زندگیم واقعا" یکنواخت داره می گذره ،کلا" بدون دخالت من داره راه خودش رو ادامه می ده...
هر چقدر گذشته های جدیدم رو مرور می کنم،اثری از تصمیمات خودم نمی بینم! فقط بعضی جاهاش حضور خودم رو احساس می کنم اون هم خیلی کمرنگ و محو
فکر می کنم دیگه خودم تو زندگیم نیستم ،کم کم داره احساس پیچی و هوچی بهم دست می ده.
راستی نظرات هم خودش ثبت می شه و نیاز نداره که من تصمیم بگیرم تائیدش کنم یا نه.
دلیلش هم اینه که با این نوع سلب اختیار از خودم دارم تمرین دموکراسی می کنم.
ببوسی ام خاک پاک جمکران را
به خدا دلم گرفته ای دوست ، باور کن
راديو جوان
دوشنبه 19/7/1389 ،ساعت20:10
بخشي از صحبتهاي ميهمان برنامه(كارشناس علوم ديني):
من هميشه با خواندن و يادآوري اين داستان ، ياد كارتن زيباي مورچه و مورچه خوار مي افتم.اون قسمتي كه مورچه خوار دنبال مورچه افتاده بود و مورچه از خيابان رد شد ومورچه خوار هم در تعقيبش بود كه يكدفعه يك اتوبوس مانع حركت مورچه خوار شد،مورچه خوار هم با همون لحن و صداي دلنشينش ميگفت"سالي يه بار يه اتوبوس از اينجا رد مي شه اون هم بايد درست از جلوي من رد شه!!"
حالا ماجراي حضرت يوسف هم كه درون اون چاه قرار گرفت دقيقا" همينطور ِ،همه اينها حكمت خداوند ِ كه حضرت آن هنگام كه قافله از آنجا عبور مي كرد درست سر راه آنها قرار بگيرند،اينها همه آيه ست...
دوستی که ندیدمش،ولی می دانم که شبیه خودش است
پرونده ی خاطره های ِعشق ِقديمی بايد بسته شه ، چون فقط اينجوريه كه آدم ها می تونن به زندگی شون ادامه بدن
سيزده نوروز همون سيزده بدر ِ خودمون ِ كه مدتيه زوركی بهش می گن روز آشتی با طبيعت.
روزی كه می ريم بيرون كه بگيم : هی طبيعت ما اومديم اينجا كه دهن مَهَنِت رو بچسبونيم به آسفالت...
می گن قطاری كه تو ايستگاه وايساده رو كسی به طرفش سنگ پرت نمی كنه ، اون قطاری كه با سرعت در حركت ِ مورد اصابت قرار می گيره.
منم دیگه نمی خوام وایسم ، می خوام دوباره بنویسم
پس 1،2،3 حركت...